روز گذشته، دقیقاً بعد از ثبت این پست، یک بدبختی جدید برای خودم خلق کردم. یک بدبختی جدید از جنس قانون چهارم قوانین بدبختی که حتی نباید از آن حرف زد. گفته بودم برای شوربختی نیاز به راهنما نداریم، اما فکر نمیکردم تا این اندازه موفق عمل کنم.
بحث عاشقانه نبود. طرف مقابل هم نه همسر بود و نه حتی شریک عاطفی. جنس دعوا اما همین بود
و آن کسی که شعورش نمیرسید و همدلی نمیدانست،
و آن کسی که رفتارها و تنشها و سختیها و خستگیها و دشواریها را درک نمیکرد،
و آن کسی که دیگران را هشدار داده بود که هرچه خواستید بگویید، اما یک نقطه حساس وجود دارد و نباید دست روی آن گذاشت و از آن حرف زد. نادانسته و به نیت دیگری دقیقاً دست گذاشت روی همان نقطه و بدبختی جدید خلق شد،
من بودهام.
کارل پوپر میگوید: فرق ما با دیگر حیوانات این است که فرضیهها و حدسیات ما در ذهن ما باقی میمانند و به بیرون درز نمیکنند. ما قادر هستیم افکار و نیات خود را در ذهن خود آزمایش و همانجا نفی کنیم. اما ما موجودات بینهایت احمقی هستیم و این مسئله را جدی نمیگیریم.
برچسب:
نویسنده: مهتاب کوشکی