میثم حافظ پرست یکی از دوستان خوبی هست که به واسطه بیستتاسی سالگی با هم آشنا شدیم و طول مدت آشنایی ما به 2 سال هم نمیرسه، اما همیشه حرف زدن با او انرژی و انگیزه زیادی برای کار کردن و زندگی بهم میده ( تا الان این موضوع رو بهت نگفتم اما اگه این متن رو خوندی در جریان باش: ) من اگه یه موبایل بدون باتری باشم انگاری من رو با شارژر به پریز برق وصل کنن. یه همچین وضعیتی رو در نظر بگیرید :)
برام پیام گذاشته بود که: اسم وركشاپت رو خيلی دوست داشتم. شادمانه زيستن با مرگ
من در جواب گفتم : شادمانه زيستن در کنار مرگ در واقع روایتی از زندگی شخصی من بود در مواجهه با مرگ. که 6 موردش تو 3 ماه تابستون امسال اتفاق افتاده بود.
_پرسید واقعاً؟
_گفتم آره و قصه رو براش تعریف کردم. قبلا هم خیلی مختصر بعد از شنیدن خبر درگذشت محمدحسن قاسمی فرد اینجا و اینجا اشارهای به این موضوع داشتم.
توی کارگاه شادمانه زیستن در کنار مرگ هم که به طور کامل و بیش از اندازه شاید در این مورد صحبت کردم. خیلی کوتاه اگر بخوام بنویسم که برای مخاطب این نوشته نامفهوم نباشه قضییه از جایی شروع شد که مادربزرگ سالم و سلامت من که به جز کمی فشار و قند وچربی خون بالا که برای سنش تقریباً یه چیز معمولی بود یک دفعه حالش بد شد و بیمارستان و تشخصی کمیسیون پزشکی و متاستاز کبد و درگیر شدن صفرا و تخلیه صفرا و ...
در همین حین فوت پدربزرگ زن داداشم، شب هفتش فوت خاله مامانم و بعد شب هفتش فوت مادربزرگم و بعد شب سومش خبر فوت محمد حسن و تصادف پسردایی و کما رفتنش و فوت عموی زن عمو و زن دایی و در نهایت فوت پسردایی بعد از دو ماه کما.
و بخشهای دیگه کارگاه که اینجا هم میتونید ببیند، در واقع روایتی از کتابهای مرگ اثر تادمی، همه میمیرند سیمون دووبوار،فلسفهای برای زندگی ویلیام اروین، جاودانگی میلان کوندرا، آخرین سخنرانی اثر رندی پاش (+) متن و فایل صوتی سخنرانی رو میتونید از اینجا دانلود کنید، درد جاودانگی اونامونو، و انسان در جست جوی معنا ویکتور فرانکل بود. که یا از قبل این کتابها رو خونده بودم و یا در مواجه با این بحران این کتابها به من معرفی شدند. بخش انتهایی کارگاه هم از دست دادن داشتهها بود که محمد نجفی وارد عمل شد و یه کم آتیش بازی راه انداختیم.
_بعد گفتم درسته همه این اتفاقها افتاد اما من الان حالم خوبه و شادم. ولی دلیل برگزاری این برنامه این بود که گفتم تا خودمم نرفتم یه حرکتی بزنم حداقل 
***
_میثم هم گفت: 8سال پيش كه من اومدم مالزی توی٨ ماه مادر بزرگ، خواهر زن عموم، پدرش، ٢ تا شوهر خالههام، شوهر عمه ام. فاتحه هفته چله عيد اول تو در تو!!!( میثم هنوز نمیدونه نباید این همه علامت تعجب کنار هم گذاشت. بهش ایراد نگیریم
)
ولی خودم هفته پيش شخصاً يك ملاقات مختصری داشتم. قبل از اومدنم بود. توی قبرستون خداحافظی كردم با بيشتر آدمها.
_پرسیدم جدی؟ قضییه چی بوده ؟
_در جواب گفت: آنفولانزای شديدی گرفتم. تورم شديد گلو و ضعف شديد. موقع صبحونه يك تيكه پرتقال تو گلوم گير كرد و نمیتونستم نفس بكشم. همش به اين فكر میكردم كه چه مرگ تحقير آميزی! ولی يك رگه خفيف هوا كه باز مونده بود بهم فرصت كافی داد تا بتونم درش بيارم.
من خيلی اين ديدگاه شادمانه زیستن با مرگ رو دوست دارم. به نظرم مزهی زندگی رو بهتر میكنه. خلاصه خيلی عنوان سمينارت به دلم نشست. اميدوارم توی يكيش هم شركت كنم.
اونوقت من با تمام ساده دلی : یکی از اهداف کارگاه همین بوده در واقع. که یه جوری زندگی کنیم که تو لحظههای آخر با خودمون نگیم مرگمون تحقیر آمیزه. و با رضایت خاطر تسلیم بشیم، حتی با همون یه پر پرتقال. احساس میکنم چیزی که اون لحظه برای شما تحقیر آمیز به حساب میومد اون پر پرتقال نبوده، شاید به نوعی ربط پیدا میکرده به تصمیمها و انتخابها و روند زندگی. اینکه من تا چه اندازه «زندگی» کردم نه «زنده گی» چند نفر رو خوشحال کردم. چی از خودم به جا گذاشتم. چه اندازه به رویاهام رسیدم. چه حسرتهایی به دل خودم و دیگران گذاشتم.
شاید تمام دوستت دارمهایی که تا اون لحظه گفتیم یا همه دوستت دارمهایی که توی صندوقچه دلمون نگه داشتیم و نگفتیم. نفرتها، محبت های جبران نشده، و تمام کوتاهیها و اشتباهاتی که در حق خودمون و دیگران کردیم و...
همه اینها که نوشتم و مسائلی که در خصوص شادمانه زیستن در ذهنم بود یک طرف
میثم برگشته میگه:
_من ذهن خيلی طنزی دارم. توی اون لحظه یکی داشت منو مسخره میكرد! كه با يك پرتقال مردی نه توی سقوط يك فضاپيما :)) اون هم لخت وسط اشپزخونه! مرگ در اثر خفگی خيلی عجز آوره و كند و غيرهيجانی. من مرگ هيجان انگيز دوست دارم.
يك كتاب در اين مورد چگونه هيجان انگيز بميريم مینويسم. خلاقيتم بالاست توی اين زمينه.
راستش تا حالا از این زاویه به مرگ فکر نکرده بودم. اینکه مرگ هیجان انگیزی داشته باشیم بهتره یا یک مرگ آرام که شاید حتی در خواب اتفاق بیفته. برای همین گفتم اگه واقعا قصد اینکار رو داری من کمک میکنم. :)
پینوشت: برنامه شادمانه زیستن در کنار مرگ اولین برنامه من در خصوص مرگ و مرگاندیشی بود، در واقع قصد ما یک همنشینی و گفتگو در این زمینه بود نه واکاوی فلسفی، شبیه دیگر رویدادهایی که طی دو سال اخیر برگزار شده. اما این شانس رو داشتیم که در این رویداد مسعود زنجانی عزیز که از اساتیدحوزه فلسفه هستند هم در برنامه حضور داشته باشند. همونطور که در توضیح بیستتاسی سالگی و اهداف رویدادها ذکر شده و یا در سخنرانی مگ جی میتونید ببینید "ما در بیست سالگی و بیست و چند سالگی گمان میکنیم «شغل بعداً سر میرسد، ازدواج بعداً اتفاق میافتد، بچهها بعداً به دنیا میآیند، حتى مرگ بعداً به سراغمان میآید» قصد ما تلنگر و توجه به این بحران هست که خواسته یا ناخواسته با اون مواجه میشیم. درست شبیه رویداد «چرا بیستتاسی سالگی مهم است؟» یا «چگونه شغلی را که دوست داریم،پیدا کنیم؟» یا کلاس های ساز موافق و مخالف در خصوص روابط عاطفی و دوستی و ازدواج و هشتاد و چند برنامهای که تا الان در تهران و شهرهای دیگه برگزار شده.
هدف ما هم درست کردن یک جریان درآمدی نیست. که اگر این طور بود بیشتر نشستها و رویدادها رو رایگان برگزار نمیکردیم. جز در مواقعی که لازم هست هزینهای برای محل برگزاری و پذیرایی و مسائلی از این دست از جیب پرداخت کنیم.
شاید یک جور دیوانگی به حساب بیاد و غیرمنطقی که مگه سرتون درد میکنه ؟
اگر لازم هست باید اعتراف کنیم که بله سرمون درد میکنه :)
برچسب:
نویسنده: مهتاب کوشکی